منوچهر خان حكيم
107
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
كشته شده ، امّا شهربانو آمده ، فتح نموده است و در كارآمدن است . پادشاه تركان خوشحال شده به استقبال بيرون رفت . اما چون شهربانو به پدر رسيد گفت : شهريارا ! گناهى كردهام اگرچه گناه از ليس است ؛ چرا كه بنده بر او گفتهام كه عيّارى به جهت من پيدا كن كه چون شما در برابر دشمن نشسته باشد و بنده خبرى از جايى نداشته باشم ، عيّارم به خدمت شما آمده خبرى به بنده رساند . ليس رفته مرجان را به پيش بنده آورده است . بنده خود در باغ نشسته خبرى از جايى ندارم ، تو مگو كه مرجان مسلمان بوده است و امشب به اردوى شما آمده نبيرهء اسكندر را دزديده پناه به بنده مىآورد و بنده چون مطّلع ( 66 ) گرديدم ، دو سه جا سرش را شكسته روانهء خدمت بندگان عالى شدم . در عوض راه به ليس برخوردم كه با چهار هزار كس با عبد الحميد تلاش مىنمايد و او را نمىتوانند گرفت . كمينه خود رفته او را بسته به خدمت آوردم . اما اى [ پدر ] ! التماس بنده اين است كه دختر اسكندر را به بنده سپارى تا هر وقتى كه خواسته باشى به خدمت بياورم . اما به باغ خود نمىروم تا عبد الحميد را تيرباران نكنيد . والى تركان پيشانى شهربانو را بوسيد و براى او آفرين گفت و گفت : اى جان پدر ! خيال من هم اين بود كه هرجا نبيرهء اسكندر به دست من افتد سرش را بردارم ، اما حالا برادرت در بند اسكندر است . هرگاه من عبد الحميد را بكشم ، اسكندر برادر تو را به قتل خواهد رسانيد . پس شهربانو گفت : البته مويى از سر عبد الحميد كم مكنيد ، مبادا كه او به معرض قصاص آمده برادرم را بكشد . اما دربارهء مرجان چه مىفرماييد ؟ سبكتكين گفت : كشتن مرجان باعث خوشحالى لات و عزّى خواهد [ شد ] ، اما چون در خدمت شما حقّ سعى بسيار دارد ، او را به تو بخشيدهام . پس شهربانو پدر را وداع كرده و سكينه و مرجان را برداشته متوجّه باغ شد . پس والى عبد الحميد را به اردو آورده در بند كشيد و بنديان را به ليس سپرد تا به داستانش برسيم . مقدّمهء محمد شيرزاد و از يلداق آمدن و مسخّر كردن خاور را و خواستگارى كردن دختر جمشيد خاورى را اما راوى چنين روايت مىكند كه قبل از اين رقمزدهء خامه مشكين شمامه شده بود كه